ترانه های باران...
خوب خبر جدیدی ندارم. راستی سلام.
فردا نتیجه تقسیم بندی گروه ترجمه رو می دم.
و از دنیای هری پاتر خبر جدید اینکه سایت رسمی هری پاتر امشب به روز خواهد شد و نمای مخصوص فیلم پنجم رو به خودش می گیرد. برای رفتن به سایت اینجا را کلید کنید.
و خوب دیگه حرفی نیست اگه خواستین داستان کوتاه دیگه مو بخونین. این داستانا رو الان ننوشتم که. قبلا نوشتم. راستی سعی می کنم این بار جغد ها رو جواب بدم. البته اگه توی این پست بحث نکنین و فقط سوال هاتون رو بپرسین.
خوب دیگه عزت زیاد. خدانگهدار
باران
ترانه ای که باران روی پنجره ها می نوازید فکر بیرون آمدن از خانه ها را از هر کسی دور می کرد. ولی در این میان دخترکی بود که باران همیشه از اشک های او برای باریدن اجازه می گرفت.
نام او باران بود. به آرامی در خیابان قدم می زد و اجازه می دید باران خود را با اشک هایش تبرک کند. اندی پیش آخرین سرمایه خود، مادرش را نیز از دست داده بود. و حالا در این دنیای تاریک تنها شده بود. تنهای تنها.
آنقدر قدم برداشته بود که علاوه بر خودش راه را نیز گم کرده بود. و ایستاد. سرش را به دیوار تکیه زد و باز گریست.
صدای قدم هایی با متانت و محکم، سرش را بالا آورد. مردی تنومند پوشیده در بارانی بلند سرش را پایین انداخته بود و به سمت او نزدیک می شد. بعد گویا سنگینی نگاهش را احساس کرد. بالا را نگاه کرد. اشتباه می کرد؟ چشمان مرد هم می بارید یا باران بود؟ نمی شد فهمید. مرد نایستاد.
صدای هق هق دخترک بود که مرد ایستاد. برگشت و به باران نگاه کرد. نگاهش را پایین آورد. و روی دخترک انداخت. نه اشتباه نشنیده بود. صدای دخترک بود. چند قدم جلوتر برداشت، لبخندی زد و اجازه داد لبانش سلام کند. اندوهی که در چشمان دختر موج می زد اجازه نگاه کردن را نمی داد ولی دخترک همچنان امیدوار به او خیره شده بود. نگاهش را بالا آورد.
باران گویا همه چیزش را یافته بود. چشم از چشم مرد بر نمی داشت. می ترسید او را گم کند. حتی به خود جرئت نداد پلکی بزند.
پایان اول:
ناگهان رعد و برقی چشمش را زد. پلکی برداشت. روبرویش دیگر کسی نبود. باز پلکی زد. به این امید که این بار مرد را ببیند. باران شدت گرفته بود.
خود را از دیوار جدا کرد و شروع به قدم زدن کرد. ابرها را نگاه کرد که معصومانه از او اجازه قطع باران را می خواستند. و می خواست اجازه دهد ولی اشک ها امانش نمی داد. باران می بارید.
درون خانه ها همه به ترانه زیبای باران روی شیشه ها گوش سپرده بودند و حتی گمان نمی کردند کمی دورتر از آنها کسی از تنهای به خود می پیچد. باران می بارید. گاه آرام می شد و گاه شدت می یافت. و کسی دلیل آن را نمی دانست.
پایان دوم:
خندید. ابرها خنده ای کردند. بلند. آنقدر بلند که صدایش زمین را لرزاند. باران آرام آرام بند می آمد.
دو فرزند باران دست در دست یکدیگر به خیابانی قدم می گذاشتند که کم کم مهمان غریبه ها می شد.
مردم نمی دانستند باران چرا اینقدر زود قطع شده بود. ابرها چه زود خداحافظی کرده بودند.
مدتی بعد ابرها باز گشتند. باران تندی گرفت. دخترکی دیگر قدم در خیابان نهاده بود.
در این وبلاگ شما بی نظیرترین فایل ها - جدید ترین عکس ها و بیشترین اطلاعات را بدست خواهید آورد ... حتما سر بزنید.... همه چیز از هری پاتر شامل عکس و فیلم و خبر و داستان و ...