سلام بچه ها.

این پست رو زدم ولی حرف زیادی برای گفتن ندارم.

به زودی فصل های کتاب هفتم رو بین اعضای گروه ترجمه تقسیم می کنم. و لیست رو اعلام می کنم. بعد در صورتی که اعتراضی بود در نظر می گیریم. ما فعلا کل کتاب را ۳۰ فصل در نظر می گیریم.

بچه ها جدیدا روی چند تا داستان کوتاه کار کردم که ربطی به هری پاتر نداره. این داستان رو در ادامه مطلب گذاشتم. اگه شد برید بخونید و نظرتونو بگین. اگه نشدم که هیچ.

خوب دیگه عزت زیاد. خدانگهدار

برای خواندن داستان کوتاه غیر هری پاتری من ادامه مطلب رو مطالعه کنید.

خیانت

سکوت، سکوت و سکوت. یک صندلی که به پشت روی زمین دراز کشیده است. پاهایی که آخرین لرزش های خود را تجربه می کرد. کمی بالاتر چشمان کم سن و سال دخترک کم کم بسته می شد و تاریکی را به وضوح می دید... صحنه هایی سریع و تند به چشمانش رسید. آنقدر توان نداشت که صحنه ها را از ذهنش دور کند.

یک تصویر از میان بریده های زندگی اش واضح تر می شد. دختری با موهای آبشار مانندی که به مشکی می زد دست در دست سروی تنومند در میان باریکه جنگلی محو می شدند. دخترک پلکی زد. همان پسر از چشمانش، کنار لبش رگه ای از خون جاری بود. و همان دختر با نگاهی از آتش، چوبی در دست و راضی از انتقامش لبخند می زد.

نگاه شکست خورده پسرک را فقط آیینه دید و شکست. غم، تنهایی و غروری پا برجا.

و تاریکی... سکوت و سکوت. قطره های آب، شعله های آتش و باز دخترک و همان لبخند تلخ. راضی ار پیروزی اش، خسته در خانه را باز کرد. برگی روی زمین افتاد. نگاه دخترک، سرد و خشن سقوط برگ را دنبال کرد. دست خط را می شناخت. ترسید، نشست و باز سکوت.

گرما آرام آرام بدنش را ترک می کرد. سعی کرد یک بار دیگر چشمانش را باز کرد. تصویر نامه را کنار اتاق دید. خواست آهی بکشد. خس خسی گلویش را ترک کرد. و بعد روحش بدنش را.

باد نامه را حرکتی داد. نامه ای که همه چیز را عوض کرده بود. همه چیز را...

پسرک کمی دورتر در اتاقی سرد چشمانش را بست. شکست خورده بود. نگاه تلخ دختر را به یاد داشت. آخر او که گناهی نداشت. عکس ها را او پخش نکرده بود. همه چیز را برای دختر نوشته بود. چرا؟ او که با این وجود دخترک را لحظه ای ترک نکرده بود. سرش را روی زمین گذاشت. تنها و خسته. بدنش سرد شد.

سکوت، سکوت و سکوت... چیزی که در دفتر روزنامه صبح وجود نداشت. روزنامه ای زرد که تیتر آن روزش این بود:

دختری که تصاویر غیر اخلاقی اش پخش شده بود پس از کشتن عامل پخش فیلم خودکشی کرد.

نامه پسرک در جوب آب شنا می کرد و جلو می رفت. نامه ای که همه چیز را عوض کرده بود.

 پایان